چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 2:12 PM
سلام!
*اتفاق عجیبی برای کتابخوانی من افتاده. کتابهای سوررئال را دیگر دوست ندارم. رئالیسم جادوئی را که هیچوقت دوست نداشتم. انگار بیشتر دوست دارم قصه از یک جائی شروع بشود و به یک جای طلائی ختم بشود. مثل تمام فیلمهای صورتی که ساندرا بولاک و کامرون دیاز و غیره و غیره که اسمهایشان یا یادم نیست یا دقیق نمیدانم بازی میکنند. حوصلهی داستان کوتاههای با پایان باز را ندارم که هی باید بنشینی و حدس بزنی که آخرش چه شد یا چه میخواهد بشود یا تو باید دوست داشته باشی چطور بشود. کتاب «اصول و کاربردهای راکتور غ.ش.ا زیستی» روی میز کارم باز است و هی روی وجدانم سنگینی میکند و هی چشمم میچرخد به سمت ستون کتابهای نشر افراز که «اشتعال»اش تمام شده و دلم را سوزانده با آن همه سانسور که در جلد اولش «عطش مبارزه» خبری از آن نبود اما در جلد دوم میشد گفت که متن انگلیسی کجا و ترجمه فارسی کجا. دلم میخواهد به جای کتاب سبز لجنی « اصول و کاربردهای راکتور غ.ش.ا. زیستی » کتاب سبز پستهای «کنسرتوئی به یاد یک فرشته»ی اریک امانوئل اشمیت عزیزم را بخوانم که نمیشود. کمرم هم درد میکند و این میان هم تلفنها امانم را بریده و عالم و آدم برای چ.ی.ل.ر.های ساختمانهایشان س.خ.ت.ی گ.ی.ر میخواهند و ماده ض.د ر.س.و.ب و هزار تا کار دیگر که نه میگذارد به کتاب سبز لجنی برسم نه سبز مغز پستهای نه به ورزشهای مخصوص کمر...
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 08:29 AM
سلام!
*دلم برای خود پر حرفم تنگ شده.دلم میخواهد قدم زنان برود تا مغازهی تایلندی کنار بانک س.پ.ه. دلم میخواهد قدم زنان برود بدون اینکه کمرم درد بگیرد و هی آلارم بدهد که یواشتر. بعد برود توی مغازه و یک ظرف شبیه ظرف خاکستر ژاپنیها بخرد که تمامش از چوب است. ظرف را بخرد برای میز کوچک توی خانهی رویائی. بعد قدم زنان برگردد پائین تا روسریفروشی روچک و یک دانه از این «شال جدیدا» بخرد که رویش بته جقههای رنگارنگ زیبای زیبا دارد. دلم میخواهد بنشیند و کتابهای نشر افراز را با خیال راحت بخواند و هی فکر «اصول و کاربردهای راکتور غشا زیستی در تصفیه آ.ب و ف.ا.ض.ل.ا.ب » نباشد که بدتر از کتاب انتقال جرم تریبال روی اعصاب آدم پیادهروی میکند و پر است از فرمولهای شار و قانون فیک و المان جرمی و غیر و ذلک. من دلم برای خود پرحرفم که کمر درد ندارد تنگ شده!
دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:20 AM
سلام!
* من هستم اما خوب خوب نیستم. راستش کمر دردم دوباره و با شدت و حدت بیشتر برگشته! زیاده عرضی نیست. باقی بقایتان. جانم فدایتان!
چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:24 AM
سلام!
*یکی از بعد از ظهرهایی که هنوز شرکت غیر قابل تحملترین جای دنیا بود و هنوز بهترین همکار دنیا نیامده بود که شرکت را تبدیل کند به یکی از زیباترین نقاط دنیا برای کارکردن ( ما هنوز هم حقوق سر وقت نمیگیریم، هنوز هم کولر درست کار نمیکند و هنوز هم هزار تا هنوز دیگر وجود دارد اما دیگر موج منفی در هوای شرکت شناور نیست و این بهترین دلیل است برای اینکه صبح که از خواب بیدار میشوی یک لبخند بزنی به پهنای صورت و به بلندای آسمان، نکته جالب قضیه اینجاست که دیگر اینترنت شرکت قطع و وصل نمیشود و در هیچ ساعتی از روز سرعت لاکپشتی ندارد! هر وقتی میتوانی هر سایتی را با سرعت نور باز کنی! دیگر سرچ کردن غذاب علیم نیست!)، بعد از چرخیدن توی کتابفروشی چ.ش.م.ه و برداشتن یک کتاب که یادم نیست چه بود زیر چشمهای عقابی آقای حقیقت کنار دفتر یادداشتهای چیده شده روی میز صندوق، فرم ثبت نام اینترنتی انتشارات را دیدم. همینطوری فرم را پر کردم. از آن به بعد ای-میلهای مختلفی میآید که مثلا فلان روز بهاره رهنما جلسه دارد برای نقد چهار چهارشنبه و کلاه گیس یا فایت کلاب چاپ شده یا پرفروشترین کتابها چه بودهاند یا تازهترینهای انتشارات چه هستند. امروز صبح یک ای-میل داشتم که گروس عبدالملکیان میآید. میشناسمش از شب شعرهای دانشکده کشاورزی. البته میشناسمش که یعنی توی شب شعرهائی بودهام که شعر خوانده و افتخار شنیدن شعرخوانیش را داشتهام. بعد فکر کردم که سالهاست که کتاب شعر نخریدهام به طور جدی جدی مثل سالهای دانشکده. بعد فکر کردم که شیر که گران میشود دادمان در میآید و همه دست به دست هم میدهیم به مهر یا دست در دست هم مینهیم به مهر تا قیمت شیر را کاهش بدهیم اما کتاب که اینهمه گران میشود هیچکس عین خیالش نیست. هیچکس انگار نمیداند که کتاب برای بعضیها ( مثلا من) از سه وعده شیر روزانه برای پوکی استخوان نگرفتن و از نان شب هم واجبتر است...
سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:39 AM
سلام!
*کوچههای بلوچستان سالهای کودکی خیلی خیلی خیلی طولانی بودند و دراز و دور از دسترس. دیروز اما کوتاه و کوچک و دستیافتنی...
یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:32 AM
سلام!
*با کیف «فیک» لوئیویتان احساس میکردم یک وصلهی ناجور هستم در کتابفروشی چشمه. انگار که هر کس میآید توی کتابفروشی باید کیف روشنفکری دستش باشد. انگار کیف سفید و کرم و قهوهای هیچ ربطی ندارد به کتابفروشی. اصلا کیف روشنفکری یعنی چه؟ اصلا خود روشنفکر یعنی چه؟ یعنی که؟ نمایشگاه کتاب ۲۵ ساله شده. فکر میکنم از یک کلاس سوم دبستان خانم صفائی که من و اقدس آقایی و کبری اکبری مینشستیم روی نیمکت یکی مانده به آخر ردیف کنار در ورودی کلاس تاریک تاریک ترسناکمان و زل میزدیم به خانم صفائی که جدول ضرب درس میداد و با آن نگاههای خالیاش توی دلمان را خالیتر میکرد و مسابقهی جدول ضرب میگذاشت و وقتی میگفت استپ! به جای اینکه دستهایمان روی کاغذ بخشکد، نفسهایمان از ترس میخشکید که باز هم به معلممان باختهاییم و یکروز اردیبهشتی در همان کلاس گفتند که فردا رضایتنامه بیاورید و پول که میخواهیم ببریمتان نمایشگاه کتاب! آن سال نمایشگاه کتاب سه ساله بود و از آنجا یادم هست که یک کارت پستال سبز رنگ به همهی ما دادند در غرفهی کتاب کودک که البته آن روزها عمو پورنگ و پنجول و خاله شادونه نداشت و اگر کلی هنر میکرد آسمون و ریسمون داشت با ابروهای ترسناک! که آنها هم نبودند! راستی توی پرانتز بپرسم که چرا همه چیز در کودکی ما ترسناک بود و غمناک و پر دلهره؟ روی کارت پستال سبزرنگ عکس یک پسر بچه بود با کتاب توی دستش که با یک دنیا بادکنک داشت میرفت توی آسمان آبی و نوشته بود سومین سال نمایشگاه کتاب گرامی یا شاید هم مبارک! توی کتابفروشی چشمه کیف «فیک» لوئی ویتانم توی دست راستم سنگینی میکرد و فکر میکردم که نمایشگاه کتاب ۲۵ ساله شده و من ۲۱ سال پیاپی از ۳ سالگیاش هر سال به او سرزدهام حتی سال سرنوشت ساز زندگیم که سال کنکور بود و خانم صدرائی من را دعوا میکرد که چه وقت نمایشگاه کتاب رفتن است امسال؟ خبر مرگت را حتما توی دلش میگفت که من توی چشمانش میخواندم اما از روی لبهایش نمیشنیدم. امسال اما دوست ندارم بروم نمایشگاه کتاب. کتابهایم را هم گفتم که همکار نازنین جدیدم با تخفیف ویژه برایم خرید. فکر میکردم به نمایشگاه امسال که نشر چشمه ندارد و کیف «فیک» لوئیویتانم توی دست راستم سنگینی میکرد و دلم شور میزد و از روی یک کتاب دور میخواندم که « تو را دوست میدارم چو نان و نمک»....
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 1:57 PM
سلام!
*عطر گل یخ در غروبهای زمستان توی حیاط.
.
.
.
بوی یاس امین الدوله در خنکای غروب اردیبهشت سالهای دور توی حیاط.
.
.
.
عطر گل نرگس توی گلدان سفالی لعابی آبیرنگ شکل کوزهی ترشی روی میز تحریر کوچک کنار دیوار در شبهای سرد سرد زمستان با منظرهی همان حیاط.
.
.
.
اینها همه میشوند خاطرات من از سالهای قشنگ زندگی...
شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 08:15 AM
سلام!
*دو به شک بودم که سنجاقک توی تار عنکبوت را نجات بدهم یا نه؟ یاد شاپرک خانوم افتاده بودم. مدیریت عامل با قیچی هرس محبوبمان درختها را هرس میکرد و دنیای من انگار شده بود زندگی سنجاقک و تار عنکبوت. ناغافل یک شاخهی بزرگ افتاد روی تار. انگار قلب من آرام شد.
سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 08:24 AM
سلام!
*دخترک صورتی پوش جست و خیز کنان با مادرش میرفت. بوی نان تافتون داغ میآمد و خنکای صبح بهار. با خودم فکر کردم هیچ کجای عمرم جست و خیز نکردهام به شادی دخترک خندان کوچک!
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:56 AM
سلام!
*دخترک موهایش بلند بود. خیلی بلند. بلندی که مامان هیچوقت نمیگذاشت وقتی ما به سن و سال او بودیم موهایمان همانقدر شود چرا که :« بلندی قدتان میرود به بلندی مویتان!!» خرافه بود یا نه را نمیدانم. هر چه بود محکم روی عقیدهاش میایستاد. برای مامان مرغ همیشه یک پا داشته و دارد. همیشه و همه جا. دخترک میدانست که موهای دماسبیاش خیلی قشنگ است. حتما میدانست که با مانتوی صورتی و مقنعهی بنفش که افتاده بود روی شانههایش، با هر قدم که بر میداشت سرش را مثل مانکنهای حرفهای تاب میداد تا موهایش بچرخد توی هوا...
یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:36 AM
سلام!
«تینگز وی لفت انسد» همان چراغها را من خاموش میکنم است. آرامش خودتان را حفظ کنید. راستش داشت دلم میسوخت که زویا پیرزاد شاهکاری خلق کرد در دیاری دیگر و حالا کووووووووو تا ترجمه بشود و آیا ترجمه میشود؟ و حالا کوووووووو تا کسی پیدا بشود و پیدیافش کند و برای ما اهل فرهنگ اهل دیار بیفرهنگ بی حق کپیرایت شیرش کند در فورشیر یا مدیا فایر یا رپیدشیر یا هزار تا سایت شیر دیگر! سر زدم به سایت آمازون! خیالم راحت شد که در خنکای غروبهای یک پائیز سال ۸۲ کتابش را لغت به لغت نوشیدهام! جای شما خالی در ایران ما خانم پیرزاد! جای شما و جای کلاریس که این روزهای من بسی کلاریسی است و ماندهام که چرا همیشه «چراغها را من خاموش میکنم»؟!
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 12:54 PM
سلام!
*ف. اولین نوه بود در خانهی پدری پدر. اولین نوه. اولین فرزند تنها پسر خانواده که خیلی خیلی خیلی شبیه تنها پسر خانواده بود از رنگ پوست تا حالت بینی و لب و دهان. پدر بزرگ و مادربزرگ و عمهها خیلی دوستش داشتند و هر سفری به هر گوشهای از دنیا یک چمدان اسباببازی داشت برای ف. از عروسک قد بلند «راه برو- حرفبزن» بگیر تا غواص باطریدار که توی حوض خانهی مادربزرگ شنا میکرد. از توپوجیجو خرگوش صورتی رنگ دوستداشتنی آن روزها تا خرگوش قهوهای کوچکی که شست پایش توی دهانش جا میشد. من نوهی سوم بودم. سومین دختری که به دنیا آمده بود بعد از ف. و بعد از دختر عمهاش. احتمالا دیگری کسی حوصلهی گریه بچهها را نداشت. شاید هم موجوداتی شبیه آدمبزرگها در اندازههای مینیاتوری زبان نفهم برای همه تکراری شده بودند. شاید هم جنگ بود. شاید هم دیگر کسی حوصلهی سفرهای طولانی نداشت. شاید هم... نمیدانم. به هر حال من از دار دنیا فقط یک خرس بزرگ نارنجیرنگ داشتم با یک کوزهی عسل توی دستانش. ف. یک صندوقچهی آهنی داشت که مثلا کیف مهد کودکش بود. دسته داشت و سرخابیرنگ بود و یک دانه فلاسک قهوهای رنگ در سبز هم داشت که صبحها مامان برایش شیر کاکائو میریخت که ببرد مهد کودک و عمه بزرگمان نمیدانم از کجا برایش سوغات آورده بود. صندوقچه فانتزی تمام کودکیهای من بود وقتی یواشکی درش را باز میکردم و قوطی خالی کرم نیوا و اسپری آسم خالی خالهی مامان را میگذاشتم تویش و یاد جعبهی موسیقی دختری بنام نل میافتادم. ف. از سفر برگشته. برایم ی جعبهی آهنی پر از آبنبات آورده شبیه همان صندوقچه. از دیشب نگاهش میکنم و یاد سالهای دور میافتم...
شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 07:49 AM
سلام!
*بیشتر صبحهای بهاری آدم دوست دارد بچسبد به بالش و به هیچ قیمتی از خواب بیدار نشود! باور کن!
یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 2:52 PM
سلام!
*چند روزی این دور و بر ها نیستم. دهانم هم هنوز مزه ی شکلات تلخ میدهد!
شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 3:34 PM
سلام!
*گفته بودم چند وقتی است که دهانم تلخ میشود؟ ن. به استادش گفته. استاد اول اول گفته که باید غدد بزاق آزمایش بشود. بعد در جواب ن. که گفته :«گمان نکند چون ما کلا خانوادگی مشکل غدد نداریم!» گفته که پس از اعصاب است. بعد هم گفته که مگر ن. نشنیده تابحال که میگویند زندگی به کام طرف تلخ شده؟ دیروز با ن. رفته بودیم حقوق بازنشستگی بخور و نمیر مادرمان را بعد از سی و یک سال خدمت صادقانه و جمع و تفریق و ضرب و تقسیم از عابر بانک بگیریم که ن. این را گفت. برای همین حرف توی گلوی من ماند که چند روزی هست که کام من از زهر مار هم تلختر شده و من دلیل این همه عصبیت را نمیفهمم. مگر نه اینکه همهی دور و بریها، دور و برم هستند؟ مگر نه اینکه پنجره را که باز میکنم نسیم خنک میپیچد توی اتاق؟ مگر نه اینکه یک دوست از یک گوشهی دنیا برایم یک کاسهی چوبی بزرگ بزرگ بزرگ هدیه آورده؟ مگر نه اینکه بالاخره فهمیدم عشق کول و فیبی چه شد؟ پس چرا دنیامزهی زهر مار میدهد؟
شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:40 AM
سلام!
*بیست ساله بودم که جعبهی جادویی بژ رنگ آمد توی خانهی ما. یک نیمهشب دو تا آقای جوان یواشکی آمدند با جعبهی جادو. راه ما باز شد به امبیسی تو که آن موقع هنوز چهار پنج کانال نشده بود و فیلم و سریال را در هم نشان میداد. سریال چارمد را میدیدم جسته گریخته و سریال انجل را. چارمد را خیلی خیلی خیلی دوست داشتم و انجل را یککمی. انجل سهشنبهها ساعت ۶ بعد از ظهر بود در روزهای داغ تابستان که گاهی وقتها میدیدمش و چارمد پنجشنبهها و جمعهها که به ندرت میشد تلویزیون را از دست ش/ب/خ/ی/ز و آ/ت/ا/ب/ا/ی نجات داد و فیبی و پایپر و پرو و کول و لیو را دید. بعد تر ها که ویکی پدیا شد جز لاینفک زندگی من، یکی از هزاران هزار سرچ زندگیم کلمه چارمد بود که فهمیدم یک سریال ۸ سیزنی بوده. از بین سیناپسهای اپیزودهایش فهمیدم که عشق کول و فیبی به نتیجه نرسیده و هی غصه خوردم. امسال یک همکار جدید داردم که خیلی مثبت است و خیلی خانم است و خیلی دوستداشتنی است و خلاصه که به قول فریبا کلهر خیلی، خیلی است و سریال چارمد را دارد برایم دانلود میکند. خیلی جالب است که از بیست سالگی تا سی و یک سالگی در مورد داستان یک عشق فکر کنی! دارند قند توی دلم آب میکنند که آخر این هفته بشود...
.
.
.
ه/ا/ر/د ا/ک/س/ت/ر/ن/ا/ل/م را با یک دنیا هم عوض نمیکنم. یک دنیا سریال زیبا با خاطرات خوب توی آن جا گرفته!
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391 ساعت 07:43 AM
سلام!
*یکی از بزرگترین تفریحات من، چشم دوختن به ویترین ا.ب.ز.ا.ر فروشیهاست. بخصوص آنها که جعبهها بزرگ آ.چ.ا.ر ب.ک.س دارند.
سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391 ساعت 07:40 AM
سلام!
*سمیه محمد پور را میگفتیم پرستو. دوست خیلی خوبی بود تا وقتی که به دلیلی واهی و به زعم خودش منطقی با تو قهر میکرد. آن وقت میشد دشمن خونیت. سالهای نوجوانی در یک مدرسه بودیم و دو سال از سه سالش را در یک کلاس. زمان نوجوانی ما، آدامسهای «لاو ایز» یا با گویش ما « لاویز» مد شده بود. آدامس چاق صورتی- زرد بادکنکی بدمزهای بود که بد تر از آدامس خرسی در کوتاه مدت شل و وارفته میشد توی دهان. اما کاغذی داشت که رویش داستانی یک جملهای با یک نقاشی بود. مثل این مثلا « عشق اینه که غذا رو تو فر گرم نگه داری تا وقتی که میاد خونه!» عکس یک دختر کوچولو هم بود که با عشق فراوان بشقاب غذا را داشت میگذاشت توی فر و خیال یک پسر کوچولوی صورت کک و مکی هم توی یک ابر روی سرش نقش بسته بود. پرستو- سمیه یک دفتر چهل برگ صورتی دولوکس خطکشی نشده را با مداد قرمز شمشیر نشان خطکشی کرده بود و مستطیل مستطیل تمام صفحاتش را تقسیم کرده بود و تمام مستطیلها را تا ۱۰۰ شماره زده بود و کاغذها را به ترتیب شماره میچسباند تویش تا داستان «عشق اینه که...» را تکمیل کند. او آن روزها کلاس زبان خوارزمی میرفت و به قول خودش از همهی کانونیها سر بود! خلاصه که امروز صبح پشت شیشهی پشتی یک ماشین پارک شده توی خیابان عکس دختر و پسر لاو ایز را دیدم و در یک صبح آخر فروردین یاد پرستو افتادم که نمیدانم امروز در کجای این ابدیت ایستاده است...
یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391 ساعت 09:39 AM
سلام!
*ایستادهاییم وسط زمینی که قرار است در آیندهی نه چندان دور بشود باغ خانوادگی شازده کوچولویمان. درختهای آینده، امروز تک شاخههایی هستند که تازه کاشته شدهاند توی گودالهای گلی. شازده کوچولو من را صدا میکند، یواشکی: « بیا یه چیزی بگم کسی نفهمه!». خم میشوم کنارش. گوش چپم را میچسبانم به دهان کوچکش: « منم مهندسم! مثل عمو ح.!» لبخند میزنم. یک روزگاری پسرک کوچک خانوادهی ما دلش میخواست « دتر چش»۱ باشد. حالا توی ذهن کوچکش مهندس است.
.
.
.
۱- دکتر چشم.
شنبه 26 فروردین ماه سال 1391 ساعت 07:45 AM
سلام!
*ایستادیم پائین توی خیابان. توی داتسون قهوهای رنگمان که اسمش هربی بود. گاهی اوقات هم واحد العین چون همیشه یکی از چراغهای جلوی ماشین یا سوخته بود یا شکسته بود. ن. دختر عمه ژ. رفت تا از خانهشان در طبقهی سوم کتاب هوشمندان سیاره اوراک را بیاورد که فریبا کلهر نوشته بود و انتشارات نمیدانم کجا تازگی چاپ کرده بود و داستان قشنگی داشت. ن. همیشه زورکی کتاب میخواند. پس وقتی میگفت کتابی قشنگ است یعنی واقعا قشنگ بود. هوشمندان سیاره اوراک را خیلی دوست داشتم. خیلی دوست داشتم که هوشمند صبا را دوست داشت و صبا هم هوشمند را تا جائی که یواشکی سری زد به زمین و زنبق دختر صنوبر را دید و مادرش را و دوباره برگشت پیش هوشمند که از عشق صبا هالهی زمینی پیدا کرده بود. سالهای سال بعد، سالهای سال بعد از هوشمندان سیاره اوراک، سالهای بعد از اینکه دوستداشتن کسی من را قلقلک داده بود و دوستداشتن من کسی را، شروع یک زن را خواندم و پایان یک مرد را که هر کدام را کمی دوست داشتم. اما ... اما « شوهر عزیز من» یک رمان بی نظیر است از کسی که زمانی زیباترین رمان دورهی کودکی من را نوشته است. خواهش میکنم که بخوانیدش. از خانم فریبا کلهر که یکی از زیباترین آخر هفتهها را برای من رقم زد.