آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مخاطب خاص دارد! اما منظور مخاطب خاص عزیزمان نیست...

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ساعت 12:03 PM

 نمی‌دانم چطور ممکن است که آدم‌ها با این واژه‌های غریب حرف بزنند. آدم مزاحمی که گمانم مریض هم هستی، خوب است که خانم بغل دستیت همیشه صفحه‌ی مانیتور تو را می‌بیند و خبر می‌دهد از بازی‌هایت. خواستم این را بگویم که لزوما هر کسی که از صبح آفتاب نزده تا غروب که کارش تمام می‌شود به صفحه‌ی مانیتورش زل زده «بازی» نمی‌کند! قطعا دارد کارهایی را انجام می‌دهد که از حد درک و فهم تو و امثال تو خارج است. آخر به قول تو «مثلا» مهندس است. آنقدر این منشی جدید را دوست دارم! آنقدر دوستش دارم که با جواب‌های بموقع و هوشیارانه‌اش دهان تو را می‌بندد که نگو! بعد هم شعور کلام چیز خوبی است. « اینجا همه با تلفن «لاس» می‌زنند.» یعنی چه؟ بعد تر هم جهت اطلاع جناب‌عالی، من در منزل اینترنت پر سرعت دارم. هیچ لزومی ندارد « از صبح تا شب مشغول دانلود کردن» باشم. دی‌روز هم برای عدم سواستفاده تو و امثال تو، طرح استفاده از نرم‌افزار کنترل دانلود را به مدیر عامل ارائه کردم شاید دهان تو یکی کاملا بسته شود. چون مطمئنم که اینجا را می‌خوانی نوشتم که بروی و پرینت بگیری و با عالم و آدم نشان بدهی.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 ساعت 07:32 AM

سلام! 

*باید یک لپ‌تاپ بخرم برای خواب‌هایم. یعنی باید یک شب خواب یک مغازه را ببینم که لپ‌تاپ می‌فروشد. آن وقت یک دانه بخرم. دی‌شب میان خواب و بیداری، یک دنیا حرف داشتم برای نوشتن. یک دنیا. بیدار که شدم تمام‌شان را یادم رفته بود. بیدار که شدم؟ گمانم دی‌شب اصلا نخوابیده بودم که بخواهم بیدار بشوم. فضای اتاق خواب پر بود از گرما. فن اتاق را که خاموش کردم انگار آرام‌تر شدم اما باز هم خوابم نبرد. ولی مغزم داشت می‌نوشت. داشت تعریف می‌کرد. از همه‌ی اتفاقات ریز و درشت دنیا. مغزم خیلی خیلی آشفته شده. خیلی... 

نغمه‌ی نازنینم! یک چیزی بود شبیه خودکارهای ثمره میوه. یک اتد تپل قرمز و زرد. کاش اینجا بودی و می‌شد مثل تمام آن سال‌های دور کنار هم روی تخت صورتی تو بنشینیم و آسمان و ریسمان ببافیم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 8 بهمن ماه سال 1390 ساعت 09:45 AM

سلام! 

*خواب‌های آشفته این روزها نشان چیست؟ گمانم چند روزی حوصله‌ی نوشتن نباشد. کاش حوصله‌ام بر گردد. توی خواب، خواب یک اتد زرد و قرمز را دیدم. شاید اگر پیادایش کنم و بخرم، حالم خوب خوب خوب بشود. نمی‌دانم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ساعت 09:16 AM

سلام! 

*« کسی تا بحال به تو گفته صدات مثل مخمل می‌مونه؟» 

** یک روز خیلی دور، خیلی خیلی خیلی دور، وفتی تازه کنکور تمام شده بود و منتظر بودم برای جواب، وقتی قرار بود تمام دنیا مال من باشد، وقتی با شادی منتظر اتفاقاتی بودم که پشت پیچ بعدی زندگی منتظرم بود، وسط یک دنیا شبدر در جنگل ۲۰۰۰، یک دانه شبدر چهار پر پیدا کردم که نماد خوشبختی بود. نماد یک آینده‌ی عجیب که قرار بود ذره ذره کشف بشود. حالا که دیگر مجالی نیست برای غار علی‌صدر و جنگل و کوه و دریا، حالا که مثل آدم‌های خیلی خیلی خیلی سالمند، م.یگ.ر.ن دارم و سرگیجه و د.ی.س.ک کمر، حالا که زندگی جادوی اولیه‌اش را از دست داده و دیگر توی کتاب‌ها نیست، حالا که می‌دانم زندگی آتوس و دارتن یان و پروتوس و آرامیس و رابین هود ندارد، حالا که دربار لوئی چهاردهم همه‌ی خواب و خیال من نیست، عدد ۱۱ و ۱۱ دقیقه روی ساعت دیجیتال گل‌دونه خانوم یا تبلت یا موبایل یا کامپیوتر، شده نماد خوشبختی من. وقتی ناغافل چشمم به ساعت‌ها می‌افتد که این عدد را نشان می‌دهند، حس می‌کنم دوباره قرار است تمام دنیا مال من باشد. با هیجان منتظر اتفاقی هستم که پشت پیچ بعدی زندگی، منتظر من است....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ساعت 08:49 AM

سلام! 

*خوب نیستم. نمی‌دانم چرا. البته شاید هم می‌دانم اما دلم نمی‌خواهد به روی خودم بیاورم که می‌دانم. دوباره گم شده‌ام. در یک شب تاریک پر برف. گله‌ی فیل‌ها به گودر هم سر کشیدند بالاخره. آنقدر خوب نیستم که منظره‌ی زیبای پر برف امروز هم نتوانست حال من را خوب کند. یک اتفاقی افتاده در من گمانم. اما به روی خودم نمی‌آورم. خوب نیستم. خوب نیستم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ساعت 08:22 AM

سلام! 

*گفته بودم که بعد از مرض کیف خریدن، مرض ماگ خریدن هم دارم؟ نگفته بودم؟ خب حالا می‌گویم. انگار بین تمام لیوان‌های تمام مغازه‌های فانتزی فروش دنیا، دنبال همان ماگی می‌گردم که قرار است در کلبه‌ی چوبی وسط جنگل مونس غروب‌های سرد پائیزیم باشد با نسکافه داغ با شیر بی شکر و حتما حتما حتما کیت کت فینگری چهار تائی. انگار بین تمام لیوان‌های تمام مغازه‌های فانتزی فروش دنیا، دنبال همان مانگی می‌گردم که قرار است روی میز کتاب‌فروشی زمان بازنشستگیم که قرار است با لپ‌تاپ و آهنگ‌های کنی راجرز بنشینم پشتش، قرار بگیرد. دی‌روز یک ماگ کوچک صورتی خریدم. رویش عکس دختر بچه‌ی موطلائی‌ای است که از شاخه‌ی درخت آویزان شده. یک پرنده هم نشسته روبرویش و به او نگاه می‌کند. نمی‌دانم بالاخره ماگم را پیدا می‌کنم یانه . تو چه فکر می‌کنی؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 ساعت 09:47 AM

سلام! 

* ساعت را نگاه می‌کنم. نزدیک ۱۴ ساعت بیرون از خانه بوده‌اییم.به سرعت نور می‌روم توی آشپزخانه. تمام مدت خرد کردن سیب‌زمینی‌ها روی تخته‌ی چوبی محبوبم با خودم غر می‌زنم. سیب زمینی‌ها می‌روند توی تابه. نوبت خیار و گوجه و پیاز است. پیازهای بنفش زمستانی که از کودکی عاشق‌شان بوده‌ام. رنگ‌ها که با هم مخلوط می‌شوند توی کاسه‌ی سفید سالاد، آبلیمو و نمک که اضافه می‌شود، بوی زندگی می‌پیچد توی هوا. لب‌خند می‌زنم. غرهایم تمام می‌شوند...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ساعت 08:28 AM

سلام! 

*من دلم کافه نادری می‌خواهد. عصر یک روز آذر ماه. دلم همان ژاکت قلب‌دار صورتیم را می‌خواهد با کوله پشتی مدل « جاست دو ایت» مارک نایک سرمه‌ای رنگم. با کتاب دل‌ دل‌دادگی در دستم و پیاده‌روی در خیابان جمهوری به سمت کافه نادری. دلم می‌خواهد پشت میز فروغ بنشینم و یک نفس تا زمان تعطیلی کافه دل دل‌دادگی بخوانم و چای بخورم با لیمو. دلم خود آن سال‌هایم را می‌خواهد. خود بی دغدغه‌ام را. دلم خودم را می‌خواهد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 25 دی ماه سال 1390 ساعت 07:12 AM

سلام! 

* روز پنجشنبه، نزدیک غروب، زیر آسمان همیشه دود گرفته، پشت پنجره‌ای ایستاده بودم با منظره‌ای رو به تمام دنیا. برج ه.و.اش.ن.ا.س.ی روبرویم بود. با سیاره زهره در کنارش. ماه نبود. البته که نبود! توقع داری نزدیک غروب خورشید آسمان را گذاشته باشد در اختیار ماه؟ کسی در کنارم نبود. تنها بودم و آهنگ « دنس می تو د اند او لاو » می‌کوبید توی مغزم. یادت هست؟ آن روزهای یازده سال پیش، اگر نزدیک دانشگاه ش.ر.ی.ف در آزادی می‌ایستادی، اگر هوا خوب بود، ب.ر.ج م.ی.ل.ا.د را می‌دیدیم. اسمش شده بود برج ه.و.ا.ش.ن.ا.س.ی. تو می‌گفتی از پنجره‌ی اتاق تو هم معلوم است و به پیروی از من اسمش را گذاشته بودی برج ه.و.اش.ن.اس.ی. پنجشنبه غروب، انگار ایستاده باشم بر تارک دنیا، برج هواشناسی و غروب و زهره را نگاه می‌کردم. تنها بودم. «دنس می تو د اند او لاو» می‌کوبید توی سرم. یاد تو افتادم. همینطور الکی...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 ساعت 07:43 AM

سلام! 

*نمی‌دانی چقدر خوش‌حال می‌شوم وقتی دوست نازنین نازنینم از آن سوی آب‌های آرام وقتی نوشته‌ام را می‌خواند، تماس می‌گیرد که بداند خوبم یا نه؟ ممنون نغمه‌ی نازنینم. 

** لیلی و مجنون را دوست نداشتم. شیرین و فرهاد را هم. یعنی یک روز اوایل ترم شش، با استاد ادبیات فارسی کلی بحث کردم در موردش که ما مثلا شعر «به نام خداوند جان آفرین» را از گمانم چهارم دبستان شروع کردیم به خواندن. هر سال یکی دو بیت به اقتضای بزرگ‌شدن‌مان، شعر هم بزرگ‌تر می‌شد. مولوی هم همینطور. سعدی و حافظ هم. هیچ‌وقت نفهمیدیم که کیمیاگر را اگر خوب گشته بودیم، در دفتر ششم مثنوی پیدا می‌کردیم و نیازی به استاد کپی‌کاری پر مدعا نبود که همان داستان را با آب و تاب به خوردمان بدهد و مدت‌ها چرندیات دیگری که می‌نویسد بشوند پرفروش‌ترین کتاب‌های نسل جوان‌مان. شاید هم لیلی و مجنون را برای این نفهمیدیم که ع.ش.ق یک کلمه‌ی ممنوعه است در فرهنگ ما. نمی‌دانم. اما دی‌شب در اوج سردرد، آن‌هم وقتی درد از پشت چشم فشار می‌آورد و واقعا دلم می‌خواست سرم را به جائی فشار بدهم شاید دردش ساکت شود، رابین هود که گفت : « آی نور استاپ لاوینگ یو مای لاو»، با آن لهجه‌ی بریتیش دوست‌داشتنی، یک حس خوبی داشتم. انگار همه‌ی ع.ش.ق‌های دنیا درست در خانه‌ی ما باشد. سردردم انگار رفت که رفت. رفت تا دوباره ساعت چهار صبح من را از خواب بپراند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ساعت 08:19 AM

سلام! 

*بعضی‌ها در وقت اضطراب پر حرف می‌شوند. من حرف نمی‌زنم. دلم می‌خواهد یواشکی قایم بشوم توی خودم. بعد از هفت سال و خرده‌ای، امروز رفتم پیش مدیر که بگویم من حقوقم کم است. خودم هم نفهمیدم چه گفتم. نمی‌دانم جواب مدیر عامل خانه رویائی را چه بدهم وقتی بفهمد آن همه کش و قوسم در خواب که صدای عصبانیتم ساعت یک و نیم صبح او را بیدار کرده بود، فقط توی خواب واقعی بوده؟ اصلا هیچ حرفی به او نمی‌زنم. پیش مدیر انگار لال شده بودم و هر چه می‌گفت سر می‌جنباندم که «بلی» و جز که بسر هیچ نمی‌گفتم. یاد محمود نوربخش و خبرهای اقتصادی‌اش در عصرهای پنجشنبه و آموزشگاه آشنا و کلاس مثنوی هاشم میرزائی بخیر. کلاس مثنوی از آموزشگاه آشنا که منتقل شد به د.ا.ن.ش.ک.د.ه ک.ش.ا.و.ر.ز.ی کلا بهم ریخت اما ما با بچه‌های کلاس دوست‌تر شدیم. کجا بودم؟ همانجا که رویم نشد درست و حسابی مدیر را تهدید کنم. هنوز هم در سی و یک سالگی خر می‌شوم وقتی به من می‌گوید شما مهره‌ی اصلی شرکت ما هستید و یادم می‌رود بپرسم پس چرا مهره‌ی اصلی حقوقش از همه‌ی بچه‌های ( یعنی پسرهای) بخش فنی کمتر است؟ یعنی رویم نمی‌شود بپرسم. بعد یاد ن. می‌افتم که دی‌روز به نسخه پیچ داروخانه‌ی فلان و بهمان یک عددی گفت برای چهار ساعت قائم مقام بودن که من شاخ در آوردم که پس این حقوق که من می‌گیرم یعنی پول خرد بچه‌ها. اما بازم امروز هیچ حرفی نزدم و مثل خانم‌ها برگشتم پشت میز کارم که غرق بشوم در چرندیات....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 19 دی ماه سال 1390 ساعت 07:12 AM

سلام! 

*سرم خیلی درد می‌کند. نزدیک‌های صبح است. البته نه نزدیک سپیده دم. نزدیک صبحی است که من باید بیدار بشوم. خیلی قبل از وقتی که « خروس حنایی» پرهایش را بهم بزند و آوازش را سر بدهد. فکر می‌کنم که چقدر خوب که یک روزگاری پدرها و مادرها بزرگترین تکیه‌گاهند برای آدم. می‌توانی بزرگ‌ترین غصه‌هایت را کنارشان فراموش کنی. می‌توانی وقتی زنجیر گردنبند پروانه‌ات را پاره کرده‌ایی، وقتی از گریه و غصه‌ی گردنبند نفسی برایت نمانده، آرام بروی کنار پدر و دردت را بگویی و او هم نوازشت کند که عیبی ندارد! گردنبند را خدا برای پاره شدن آفریده. وقتی جامدادی آهن‌ربائی زرد رنگ جدید جدیدت را با در کنده شده روی میز تحریر مدرسه پیدا می‌کنی، از مدرسه تا خانه را یکنفس اشک بریزی و بابا که شب خسته از سرکار آمد، به زیبائی هر چه تمام‌تر برایت درستش کند.وقتی رفته‌ای نمایشگاه کتاب ش.ه.ر.د.ا.ری، وقتی یک دیکشنری کوچک توی جیبی را دیده‌ای و همه‌ی پول‌هایت تمام شده ، یواشکی بخزی توی اتاق مامان و یواشکی‌تر از او پول بگیری و صاحب کوچ‌ترین دیکشنری دنیا بشوی. کاش دوباره این روزها شبیه آن روزها می‌شد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ساعت 09:48 AM

سلام! 

* پنجره بازه به بارون  

من ولی دلم گرفته...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ساعت 07:12 AM

سلام! 

*بزرگ‌ترین غصه‌ی مامان آن‌طرفی، وقتی می‌خواهد بگوید خیلی ناراحت است یا خیلی غم‌گین است یا اصلا حوصله ندارد یا هر چی، این است که می‌گوید:« هنوززززززززز صبحانه نخوردم!» حالا هر ساعتی می‌خواهد باشد. ۶ صبح. ۸ صبح. ۹ یا ۱۰ صبح. بزرگ‌ترین مشکلش یعنی وقتی صبحانه نخورده باشد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 17 دی ماه سال 1390 ساعت 08:24 AM

سلام! 

*بزرگ‌ترین دستاورد من از کار در اینجا، نوشتن یک پاراگراف جمله و کلمات بی‌سر و ته است که فقط و فقط یک فعل دارند. آن هم در انتهای پاراگراف. یک روز به جمله‌ دانستن و آئین نگارش و شعر خواندن و شعر گفتن و داستان نوشتنم افتخار می‌کردم. هیچ فکر نمی‌کردم سطح ادبیات فارسی در من این همه نزول کند. آن هم با بالا رفتن مثلا سواد علمیم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 14 دی ماه سال 1390 ساعت 06:59 AM

سلام! 

*این روزها وقتی نشسته‌ایم پیش گل‌دونه خانوم و به ترافیک فکر می‌کنیم، به جای گوش دادن به خزعبلاتی که بعنوان موسیقی این روزها به خورد مردم می‌دهند، گلستان س.ع.د.ی گوش می‌دهیم. خواستم بگویم مردم سرزمین ما، همیشه‌ی خدا همینطور بوده‌اند. همیشه‌ی خدا! فقط این روزها ما به خاطر بزرگ شدن، سخت درگیر زندگی با آن‌ها شده‌اییم.  

** دلم نوار قصه‌ی خ.ر.و.س .ز.ر.ی پ.ی.ر.ه.ن پ.ر.ی می‌خواهد! 

** موطن آدمی را در هیچ کجا نشانی نیست  

موطن آدمی در قلب کسانی است که  

دوستش دارند! 

بعدا نوشت: 

*حتما می‌دانی که من عاشق کیفم. یک کیف جدید خریده‌ام با سه تا سرخ‌پوست رویش که رقص سرخ‌پوستی می‌کنند. گفتم که بدانی! خواستی خوش‌حال شوم، با من از کیف بگو!!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 12 دی ماه سال 1390 ساعت 07:48 AM

سلام! 

*یک دنیا حرف دارم برای نوشتن. یک دنیا غر دارم برای زدن. دلم یک ماگ بزرگ نسکافه داغ با شیر بدون شکر می‌خواهد و کیت کت انگشتی و کتاب دل دل‌دادگی و منظره‌ی جنگل برفی. اصلا دلم کلبه‌ی چوبیم را می‌خواهد وسط جنگل با شومینه چوب سوز. دلم همان نیمکت چوبی جلوی در را می‌خواهد با کوسن‌های نارنجی که گلاره برای تولد بیست سالگیم هدیه خریده بود و همان‌روز با هم قرار گذاشتیم که بگذاریمش روی نیمکت جلوی در. دلم بوی چوب سوخته می‌خواهد. مثل عطر ک.ن.ز.و ی جنگلی که بوی چوب سوخته می‌دهد. دلم شعر آ. را می‌خواهد که قرار بود بنویسم و قاب بگیرم و بزنم به دیوار جلوی در ورودی کلبه‌ام. دلم نوار گیتار کلاسیک می‌خواهد. دلم خیلی چیزها می‌خواهد. اما دلم نمی‌خواهد بنشینم پشت این میز بزرگ بی‌روح توی این اتاق با دیوارهای سفید و نور سفید و به تامین ت.ج.ه.ی.ز.ا.ت و ق.ی.م.ت د.ل.ا.ر و فلان و بهمان فکر کند. کاش کلبه‌ی جنگلیم واقعی بود. آن وقت حتما همین امروز صبح ماگم را بر می‌داشتم و راه می‌افتادم. حتما حتما ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 11 دی ماه سال 1390 ساعت 07:20 AM

سلام! 

*پائیز و زمستان دوست‌داشتنی‌ترینند. نه بخاطر باران. نه بخاطر برف. نه بخاطر آسمان ابری و برگ‌های زرد و قرمز درخت‌ها. نه بخاطر غروب دل‌گیر با سوز سرد. نه بخاطر چترهای رنگارنگ و ئستکش و شال‌گردن.بخاطر بوی نرگسی که ناغافل، پشت چراغ قرمز یک چهارراه پر ترافیک، وسط دود و بوق و ماشین، می‌پیچد توی هوا و آدم را با خودش می‌برد به سال‌های دور بی‌دغدغه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شنبه 10 دی ماه سال 1390 ساعت 07:24 AM

سلام! 

*انگار هر از چند گاهی باید نوشت: 

ای کاش می‌شد آدمی وطنش را همچون بنفشه‌ها با خود ببرد هر کجا که خواست....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارشنبه 7 دی ماه سال 1390 ساعت 08:24 AM

سلام! 

*برخیز و در جانم نشین ای دلستان نازنین  

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود 

زیباترین اجرایش را با صدای مهرداد هویدا شنیده‌ام. با لهجه‌ی افغانی. با سیتار و تبلا. عجیب‌ترین و شگرف‌ترین تجربه‌ی شنیدن موسیقی است. حیف که کاستش را گم کرده‌ام.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>